محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1084
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نكند از او نوميد شويد ، بگوييد كه من ايدون گفتم كه بو جعفر بن عبد الله بن محمّد ابن على بن عبد الله بن عبّاس بن عبد المطَّلبام از خداى عزّ و جلّ بيزارم و از محمّد المصطفى صلَّى الله عليه و سلَّم و از نسب وى بريدم كه اگر تو كه بو مسلمى به راى من نروى از پى تو هيچ كس نفرستم مگر خود آيم به تن خويش . اگر به خراسان شوى و اگر به تركستان و اگر به چين و هند ، هر كجا كه شوى از پس تو همى آيم و بازنگردم تا ترا نكشم يا خويشتن را هلاك نكنم . و اگر بازآيى همين سوگند بر من كه بو جعفرم پسر محمّد بن على و بر گردن من واجب است اگر يك موى از آن تو بيازارم يا از ولايت تو به هيچيز كم كنم يا به دل اندر از تو هيچ كينه دارم ، و اگر ترا اندر نيّت هيچ بدى دارم . و اكنون از اين دو كار كدام خواهى . هر كدام كه خواهى بگزين . پس اين رسولان برفتند با آن نامه ها و پيغامها به حلوان . به بو مسلم رسيدند و مر او را بديدند ، و نامه ها و پيغامها بدادند . و [ 381 a ص ] اين عيسى بن موسى با بو مسلم بسيار بگفت كه تو تا اكنون استوار و امين آل محمّد بودى ، و ترا به همه جهان امين آل محمّد همى خواندند ، نه نيكو بود كه اكنون اين سخن بر خويشتن دروغ گردانى . پس چون نامه ها و پيغامها به بو مسلم رسانيدند ، بو مسلم گفت : امشب فرود آييد و بياساييد تا من بينديشم و تدبير آن بكنم . ايشان فرود آمدند . و ابو مسلم با نزديكان خويش مالك بن الهيثم و نيزك مهتر طخارستان و دهقانان خوارزم و از اين گونه كسها كه با او بودند مشورت كرد و از ايشان تدبير خواست . ايشان گفتند يا ايّها الامير ، زنهار كه بازمگرد ، اگر بازشوى چون چشمش بر تو افتد ترا بكشد و هيچ درنگ ندهد . پس هم آنگاه از آنجا برگرفت و همى رفت تا به سر ولايت رى و بنشست . ايشان گفتند تو همين جاى مىباش تا خراسان همه سرتاسر ترا بود تا آنگاه كه امير المؤمنين بشورد ، همى باش . پس اگر او بىوفايى كند و وفاهاى تو بشكند و به جاى نياورد و حقّهاى تو فراموش كند ، آنگه تو نيز آهنگ او كن . پس بو مسلم را اين حديث خوش آمد و هم بر اين بايستاد . چون روز ببود بو مسلم كس فرستاد و [ بو ] حميد را بخواند و گفت : بازگرديد كه من هر چند مىانديشم مرا دل نمىدهد كه بازآيم . بو حميد بسى نيكويى بگفت و